أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

356

تجارب الأمم ( فارسى )

نيز همچنان در پىشان مىتاختند . تا سرانجام ، اينان نيز به شهر درآمدند . آن چم را چم عسل [ 1 ] ناميدند . مسلمانان در اين باره گفتند : - « خداى را سپاهى از عسل است . » [ 2 ] و بارهاى عسل و چيزهاى ديگر را با خود ببردند . [ ايرانيان شكست خوردند و سپاه اسلام به نهاوند در آمد ] [ و داستان سايب و عمر ، و كارى كه با گنجينهء خسرو كرد ] مسلمانان ، پس از شكست پارسيان ، به نهاوند در آمدند . آن چه در شهر بود از آن خويش كردند . ربوده‌ها را هر چه بود ، همه را به نزد سايب اقرع كه نگاهدار دستاورد جنگ بود ، گرد كردند . در اين هنگام بود كه هيربد كه نگاهبان آتشكده بود ، سوار بر ماده خرى به آن جا آمد . چون به نزد حذيفه‌اش بردند گفت : - « اگر امان دهى ، آن چه را كه مىدانم به تو باز خواهم گفت . » حذيفه گفت : « تو در امان باشى . » هيربد گفت : « نخير جان ، گنجينهء خسرو را نزد من نهاده است . آن را به تو مىدهم . بدين شرط كه به من و هر كس كه من مىگويم امان دهى . » حذيفه بپذيرفت و هيربد دو سبد [ سفط ] بزرگ را كه در آن جز مرواريد و ياقوت نبود ، بياورد و به حذيفه داد . هنگامى كه سايب تاراج جنگ را در ميان سپاه پخش كرد و از آن بپرداخت ، مسلمانان همسخن شدند كه آن گنجينه را به نزد عمر فرستند . سايب خود گويد : به هر سوار شش هزار و به هر پياده دو هزار درم رسيد و چون كار تقسيم دستاورد جنگ را به پايان بردم ، با آن دو سبد به نزد عمر رفتم . عمر از من پرسيد : « خبر چيست ، سايب ؟ » گفتم : « خداوند به پيروزى بزرگى پيروزت گردانيده و نعمان مقرّن در راه خدا در گذشته است . » عمر گفت : « ما همگى از آن خداييم و به سوى او باز مىگرديم . » [ 247 ] به گريه افتاد و

--> [ ( 1 ) ] در متن : « ثنية العسل » : چم يا گردنهء عسل . [ ( 2 ) ] در متن : « إنّ للّه جنودا من عسل . »